تبليغاتX
غزلستان شعر


غزلستان شعر


شعر و ادبيات امروز


نویسنده : داوود نوروزي ; ساعت 22:20 روز شنبه چهاردهم خرداد 1390

پايان ندارد راه از آغاز بر گرديم

سير نزولي دارد اين پرواز برگرديم

تشويش مي رويد در اين صحراي دلتنگي

اينجا نمي خواند كسي آواز برگرديم

گفتند اگر رفتيم و تنها عشق آنجا بود

اي شاعر دل مرده آيا باز برگرديم ؟

افسوس رفتيم و عبث مانديم و پوسيديم

در انتظار اينكه روزي باز برگرديم





دسته بندی :




نویسنده : داوود نوروزي ; ساعت 21:34 روز شنبه چهاردهم خرداد 1390

وقتي كه شب مي رفت گفتم روز مي آيد

با بهاري ميرود نوروز مي آيد

سالي پر از اميد ، سالي بهتر از هر سال

با نغمه هاي حاجي فيروز مي آيد

گرم از اجاق عشق در را بستم و خفتم

ديدم هنوز از لاي درها سوز مي آيد

مشتي به در مي كوفت اي همسايه بيداري

عودي بسوزان پير پالان دوز مي آيد

گفتم كه من خر نيستم پالان براي چيست

گفتا خلاصه قوز بالا قوز مي آيد

انداخته بادي به غبغب فاتح و مغرور

انگار از جنگ جهان پيروز مي آيد

گفتند مي آبد رها گرداند انسان را

اما به چشم من چرا ؟ مرموز مي آيد

باور نمي كردم رسولي در چنين عصري

با يك چراغ موشي پي سوز  مي آيد

آتش گرفت و سوخت باغ آرزوهايم

شد باورم چنگيز كينه توز مي آيد

حتماً به زير نيم كاسه كاسه اي دارد

هر كس به چشمت آدمي دلسوز مي آيد

بايد بداني دزد اگر دزد است ترسو نيست

شب گر نشد هرجور باشد روز مي آيد

سگ نيست بي شك تا توان چخ كرد و دورش راند

باد شكم افزون كه گردد ... مي آيد













دسته بندی :




نویسنده : داوود نوروزي ; ساعت 20:9 روز شنبه چهاردهم خرداد 1390

از بس دلم به ياد تو ديشب گرفته بود

سرتا سر وجود مرا تب گرفته بود

ياد دو چشم خيس تو را زنده كرد باز

باران نم نمي كه سر شب گرفته بود

گفتم مگر شكفته شود با تبسمي

آن چهره ي عبوس كه اغلب گرفته بود

چشم حريص بود و دلم عاشق گناه

از هر اشاره ات دو سه مطلب گرفته بود

ابراز عشق بود و نگاهم در آن ميان

چشم تو را به جاي مخاطب گرفته بود

تنها اشاره بود زبان نگاه من

درسي كه از تو در ره  مكتب گرفته بود

آن شب قلم براي نوشتن رمق نداشت

از اشك من سراغ مركب گرفته بود

بگذار پر شوم پر ازآن آتش مذاب

مثل شبي كه از تو لبم لب گرفته بود





دسته بندی :




نویسنده : داوود نوروزي ; ساعت 0:53 روز شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

خورده است ابر لجباز از قرص ماه نيمي

مانده است شبروان را شب رفت و راه نيمي

اين كوچه ها گواهند كه اين خلق لاابالي

نيمي به خواب نازند، غرق گناه نيمي

اين زاهدان مشكوك و اين عابدان مفلوك

نيمي شكم پرستند در كسب جاه نيمي

محتاج قرص نانيم تا بيشتر بمانيم

ناني به نام گندم اما ز كاه نيمي

ما را فريب گندم برد از بهشت بيرون

نيمي غلط نوشتند در اشتباه نيمي

جنت گران بها بود اما بسي خريدند

نيمي به بت پرستي با لااله نيمي

حج ات قبول حاجي نشنيده گيرش از من

رفته است بر سر تو از آن كلاه نيمي

از عمر خود گرفتم يك شب سراغ ديدم

نيمي به ناله طي شد با اشك و آه نيمي





دسته بندی :